نمیدونم چرا همش یادم میره اول نوشتم سلام بگم ولی ایندفه یادم هست که بگم:سلام!!
(کاملا بی کلاس)خوندم که خیلی مایه شرمندگی ما ایرانیهاستajjar دوتا داستان توی وبلاگ
خودتون بخونید بهتره!!
************************نذر یک آرایشگر*********************************
در یکی از شهرهای آمریکا، آرایشگری زندگی میکرد که سال ها بچهدار نمیشد.
او نذر کرد که اگر بچهدار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا
خواست و اوبچهدار شد!
روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد،
آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، یک جعبه بزرگ
شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.
روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را
به او گفت.
فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک
و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.
روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت
و از گرفتن پول امتناع کرد.
حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند،
با چه منظرهای روبرو شد؟ فکرکنید!
شما هم یک ایرانی هستید...
بله! درست حدس زدید!
صبح اول وقت چهل تا ایرانی، همه سوار بر ماشین های آخرین مدل،
دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر میزدند که پس این مردک چرا مغازهاش را باز نمیکند؟!!
*************************** ایرانیها وآخرت *******************************
میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی
داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس
های مارک دار و آنچنانی میخوان! هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون
"بنز" و "ب ام و" جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... یکی از همین ها دو ماه پیش قرض
گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز
تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم
بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقیه می فروشن!
خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق
داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نیست! برو یک زنگی به شیطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!
جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان...
دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بفرمایید؟
جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟
شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه... این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا!
شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن! تا دو ماه پیش که
اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!... حالا هم که...
ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!! جبرئیل جان، من برم... اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که
جاش کولر گازی نصب کنن....
*************************************************************************
تا یادم نرفته بگم که حتما به وبلاگ کاملا بی کلاس سربزنید خیلی باحاله.آدرسش توبخش دوستان هست