مسئول روابط عمومی اداره کل ثبت احوال استان فارس معتقد است مرد هزار چهره اینطور القاء می کرد که شخصیت اصلی داستان که کارمند ثبت احوال بوده، یک خلافکار حرفهای است.
به گزارش «فردا»، فولادگر با بیان اینکه در قسمت اول سریال مرد هزار چهره یک فضای نامناسبی از اداره ثبت احوال شیراز ترسیم شد گفت: این سریال جوری القا میکرد که شخصیت اصلی داستان که کارمند آنجا بوده، یک خلافکار حرفهای است.
وی افزود: بقیه داستان هم جای نگرانی داشت؛ نشان میداد که ثبت احوال شیراز یک جای درهم و مضمحل و فشل است؛ در حالی که بایگانی اسناد خیلی مهم است؛ اگر یک برگ جابهجا شود خیلی مهم است.
به گزارش فردا وی که با نشریه همشهری جوان گفتگو می کرد ادامه داد: یادتان هست که طنز «برره» هیچ جای مشخصی نداشت. اگر اسم یک شهر واقعی را میگذاشتند، بلافاصله مسئولان آن شهر شاکی میشدند از قضیه؛ همان طور که یکی دوبار اسم فسا را آوردند و بلافاصله فرماندار فسا شکایت کرد. «شبهای برره» به نظرم مهمترین طنز تاریخ تلویزیون بود. در یک قسمتی به بهترین شکل به قضیه بودجه پرداختند ولی نه اسم سازمان (سابق) مدیریت را آوردند نه مجلس را و دیدید هیچ کس هم ناراحت نشد. به هر حال اگر میخواهند انتقاد کنند، زبان انتقاد باید یک زبان نرم باشد. ما هم حق داریم که در مقابل انتقاد از خودمان دفاع کنیم. ما مدعی هستیم که ضعیف و ناکارآمد نیستیم. الان در زمینه دولت الکترونیک پیشرو هستیم. سازمان ثبت احوال فارس در طرح تکریم ارباب رجوع مقام برتر استان را داشت.
فولادگر تاکید کرد: من نمیدانم نیتشان چه بوده، شاید هم نیت خیر داشتهاند. ولی اگر شما میخواهید دوستانتان را بخندانید، چرا مرا ریشخند میکنید؟ اگر انتقاد نبوده چرا اسم اداره ما را آوردهاند؟
این مسئول روابط عمومی ثبت احوال شیراز ادامه داد: یادم هست در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی، مهران مدیری در یکی از برنامههایش یک طنزی داشت در مورد گران شدن بنزین و تورمی که به وجود میآید. خود آقای خاتمی از جلسه هیات دولت که بیرون آمد، شخصاً از برنامه انتقاد کرد. یا مثلاً سر فیلم «شوکران» پرستاران شکایت کردند.
وی افزود: ما فعلاً در حال تمرین دموکراسی هستیم و باید به انتقاد بیشتر عادل کنیم. ما خودمان با انتقاد رابطه خوبی داریم.
فولادگر درباره واکنش همکاران نسبت به این سریال گفت: اتفاقاً ما خودمان هم خیلی خندیدیم. همکارها به هم زنگ میزدند و این به آن میگفت آقای شصتچی، آن یکی به یکی دیگر. آقای مدیری طنزپرداز خوبی است ولی این کارشان درست نبود.
به گزارش فردا وی درباره نحوه محاسبه عدد 2 میلیارد تومان غرامت گفت: ما با مشاور حقوقیمان تماس گرفتیم، ایشان هم محاسبه کرد و به ما این رقم را اعلام کرد و تاکید هم کرد که قابل پیگیری است.
فولادگر ادامه داد: شما ببینید مثلاً 5 سال وقت لازم دارید تا سازمانتان در ذهن مردم به عنوان یک نام مورد اطمینان جای بگیرد. به هر حال، کلی وقت و سرمایه لازم است. عدد 2 میلیارد تومان را هم مشاور حقوقیمان تعیین کرده و من خیلی از جزئیات کارش اطلاعی ندارم.
وی در خصوص عجله ثبت احوال در طرح شکایت از این سریال گفت:به هر حال قسمت اول یک طور نگران کنندهای بود، ما هم سریع واکنش نشان دادیم؛ چون اگر اعتراض نکنیم، به این معنی است که ما هم آن مسائلی را که نشان دادند، تایید کردهایم.
مسئول روابط عمومی ثبت احوال شیراز درباره پیگیری شکایت گفت: بعد از اینکه بحث شکایت مطرح شد، معاون صدا و سیما با مدیر ما تماس گرفتند و گفتند دیگر سریال به آن مقطع برنمیگردد که همین طور هم بود. گویا یکی از دستیاران تهیه کننده هم تماس گرفته بودند. از سازمان ثبت احوال کشور از تهران هم گفتند که فعلاً شکایت را پیگیری نکنیم. به خاطر همین فعلاً موضوع شکایت را به حالت تعلیق درآوردهایم.
+ نوشته شده در
2008/4/17ساعت 19:10  توسط عباس
|
سلام.دوتا داستان که چه عرض کنم!دوتا حکایت کوچیک درمورد زنها پیدا کردم.پسرا حتما خیلی حال میکنن از این حکایتا

***************************************************************
حکایت اول:
پرسیدند حکیمی را که بهترین زنان کیست؟
گفت آن که از مادر نزاد.
پرسید: چون به زاد بهترین ایشان؟
گفت آن که بزاد و جان بداد. در هیچ زن خیری نیست!!
حکایت دوم:
گویند ارسطاطالیس روزی نشسته بود. جمعی زنان بگذشتند... گفت اینها ملکالموتند!
پرسیدند: چگونه؟
گفت: ملکالموت یکبار جان بستاند در عمری ولی زن به روز مال ستاند و به شب جان!!.
(عجایبنامه)
+ نوشته شده در
2008/4/9ساعت 23:15  توسط عباس
|
+ نوشته شده در
2008/4/8ساعت 11:20  توسط عباس
|
سلام.حال شما خوب است؟!!.خوبی تو؟!! 

امروز میخوام واسه اولین بار تو وبلاگم یه نرم افزار بزارم.البته نرم افزار موبایل.
این نرم افزار اسمش ZipSMS هست.همونطور که از اسمش معلومه واسه نوشتن اس ام اس استفاده میشه.
حالا خصوصیت این نرم افزار:
ZipSMSمثل سیستم اس ام اس خود گوشی امکان نوشتن اس ام اس جدید وInbox, Draft,Sent Message و... داره.یعنی میتونید با این نرم افزار اس ام اس بدین.البته دلیل استفاده از این نرم افزار یه چیز دیگست.با این نرم افزار شما میتونید به جای 160 کاراکتر لاتین و80 کاراکتر فارسی,200 کاراکتر لاتین و100 کاراکتر فارسی بنویسین به طوریکه یک اس ام اس حساب بشه و 2تا اس ام اس نشه
البته به شرطها وشروطها:
1.اگه میخوایید با این کار مخابراتو دور بزنین یا به قول ما گیلکا "دشان"
بزنین باید طرف مقابلتون یعنی همون که میخوایید بهش اس ام اس بدین, این نرم افزارو تو گوشیش نصب کنه.
البته زیاد کار سختی نیست.میتونید این نرم افزارو با بلوتوث به دوستاتون بدین وهر وقت میخواستین اس ام اس بدین از این نرم افزار بدین.
2.این نرم افزار به فرمتJava هست .یعنی فقط تو گوشیهای Sony Ericssonو سری N نوکیا اجرا میشه.
3. این نرم افزار اسم های موجود توی Contacts(مخاطبین) گوشی رو تشخیص نمیده.یعنی اگه شما با این نرم افزار به دوستاتون اس ام اس بدین .اسمتون توی گوشی دوستتون نمیافته و فقط شماره تلفن شما واسه دوستتون میاد(راه حل ساده: شماره دوستاتونو از حفظ کنین تا اونارو از رو شماره هاشون بشناسین
)
تا یادم نرفته دوباره بگم که اگه میخوایید از این نرم افزار استفاده کنید باید از توی این نر نرم افزار اس ام اسو بنویسین وبه Write New Message گوشی نرید.
اینم لینک دانلود فایل زیپ (نرم افزار داخل فایل زیپ هست)
Zip Sms Download
+ نوشته شده در
2008/4/5ساعت 15:50  توسط عباس
|
میخوام شمارو ببرم توی رویا.البته خدا کنه همیشه رویا بمونه! داستان زیر رو واقعاً تجسم کنید....
"زن وارد آپارتمان که شد. از آشپزخانه صـدای شیرِ آب می آمد.
صدای گریه بچه به گوش زن رسید . گفت : « اون بچه چرا اینقدر نق می زنه ؟ »
مرد شیر آب ظرفشویی را بست و گفت : « فکر کنم خیس کرده . »
زن گفت : « خب عوضش کن . نمی بینی من خسته ام ؟ »
مرد پشتِ دستش را به پیشبند مالید تا خشک شود . بعد کمی سرش را به جلو خم کرد و بندِ پیشبند را از سرش در آورد . سریع از آشپزخانه بیرون آمد . سلام گفت و به اتاق خواب رفت .
زن نگاهی به او انداخت و روزنامه را از روی میز برداشت . لحظاتی بعد مرد در حالی که کهنة خیس بچه را کف دست گرفته بود از اتاق خواب بیرون آمد و تند به سمت دستشویی رفت .
زن گفت : « مواظب باش نچکه ! »
مرد دستِ دیگرش را هم گود کرد و زیرش گرفت . بعد شیرِ دستشویی را باز کرد و کهنه را شست .
زن دماغش را گرفت و گفت : « خب ببند در رو ! بوش خفه م کرد ! »
مرد با پشت پا در را هل داد و تا نیمه بست .
زن صفحات آگهی را از لای روزنامه درآورد و خواند : « به یک ماشین نویسِ مرد نیازمندیم . تلفن 8909739 » « به یک منشیِ آقا ، دیپلمه ، مسلط به زبان انگلیسی و تایپ فارسی و لاتین ... »
زن از این که آگهی های استخدام بیشتر برای مردان بود لجش گرفت و صفحات آگهی را روی میز پرت کرد .
مرد از دستشویی بیرون آمد . کهنة بچه را که چلانده بود باز کرد و تکاند و به سمت بالکن رفت . درِ بالکن را باز کرد و کهنه را روی طناب پهن کرد و گیره زد .
بچه باز شروع به گریه کرد . زن نگاهِ چپ چپی به مرد انداخت و گفت : « بچه سرما نخوره ! »
مرد سریع به اتاق خواب رفت و از کشوی کمد ، کهنه ای دیگر بیرون آورد و دورِ بچه پیچید . بعد بلندش کرد و در حالی که تکان تکانش می داد از اتاق بیرون آمد .
گریة بچه قطع نمی شد . زن گفت : « شاید گشنه شه . »
مرد به سمت زن آمد : « یه لحظه بغلش می کنی ، شیرِشو درست کنم ؟ »
زن کف دست هایش را نشان داد و گفت : « بذارش رو تخت ، دست هام کثیفه . »
مرد گفت : « دست هات چرا سیاهه ؟ »
زن با بدخُلقی گفت : « هیچی ، پنچر کردم . »
مرد گفت : « باز هم ؟ »
زن گفت : « زاپاسم هم پنچر بود . یه مکافاتی کشیدم تو خیابون که نگو ... »
مرد بچه را روی تخت گذاشت . به آشپزخانه رفت و شیشة بچه را زیرِ شیرِ آب شست ...
زن به خواندنش ادامه داد : « همچنین در جلسة صبح امروزِ مجلس ، بند چهار از مادة 243 قانونِ ... به تصویب رسید . بر اساس این مصوبه ، از این پس زنان حق خواهند داشت که ... »
مرد در حالی که سر شیشه را با انگشت شست گرفته بود و شیشه را تکان می داد از آشپزخانه بیرون آمد . جلو اتاق خواب لحظه ای مکث کرد و شیشه را کج کرد و چند قطرة شیر پشتِ دستش ریخت و با نوک زبان چشید تا ببیند داغ نباشد .
زن گفت : « داغ نباشه ! »
و در مبل فرو رفت و پایش را دراز کرد . بعد با کنترل تلویزیون را روشن کرد . گزارشگر ورزشی خبرِ مسابقات تکواندوی بزرگسالان را اعلام می کرد : « در قسمتِ کاتای انفرادی ، خانم سمیه آقاخانی از استان لرستان با کسب 35 امتیاز صاحب مقام نخستِ این رقابت ها ... »
گریة بچه نمی گذاشت خوب بشنود . کمی سرش را خم کرد و رو به اتاق خواب گفت: « بخوابونش دیگه این وقتِ ساعت !... »
مرد سرش را از اتاق خواب بیرون آورد و گفت : « کمش کن ! اینجوری که بچـه نمی خوابه . »
زن غر زد : « دو دقیقه هم نمی شه تو این خونه راحت بود ؟ »
و کمی صدای تلویزیون را کم کرد .
این بار مرد همراه بچه از اتاق بیرون آمد . بچه را روی یک دستش خوابانده بود و با دستِ دیگر شیشة شیرش را نگه داشته بود و « پیش پیش » می کرد . آهسته به سمتِ زن آمد . زن چشمش به تلویزیون بود ، ولی نگاه نمی کرد . مرد کنارش روی مبل نشست . لحظه ای بعد ، محجوبانه ، گفت : « امروز مامانم زنگ زده بود . »
زن توجهی به حرفش نکرد .
مرد باز ادامه داد : « امشب دعوت مون کرده ... »
زن ، بی آنکه سرش را برگرداند ، گفت : « خیلی خسته ام . »
مرد گفت: «پریشب کلی تدارک دیده بودن ، نرفتیم . خب امشب که کاری نداری ...»
زن گفت : « خسته ام . مگه نمی بینی ؟ »
مرد گفت : « فردا چی ؟ فردا که جمعه ست . »
زن گفت : « فردا مسابقه ست . قراره با بچه ها بریم تماشای بازی . »
مرد گفت : « شب . »
زن گفت : « نه ! »
مرد ناراحت از روی مبل بلند شد و پشت به او کرد و آرام گفت : « تمامِ زن های همسایه شوهرهاشونو می برن تفریح ، گردش ... اما تو اصلاً به فکر نیستی ... »
زن کمی در مبل جابه جا شد ، اما به روی خودش نیاورد .
مرد با بغض گفت : « صبح تا شب توی خونه ام . هی بشور ، بپز ، جاروکن ... نه تفریحی ، نه مهمونی ای ... ماه به ماه خونة مادرم هم نمی رم ... »
و باز در حالی که پیش پیش می کرد ، آرام دور اتاق چرخید . بچه که کمی ساکت شد گذاشتش روی تخت . وقتی آمد برود سمتِ آشپزخانه ، زن پرسید : « شام چی داریم؟ »
مرد جلو درِ آشپزخانه ایستاد و آرام و غمزده گفت : « خورشتِ دیشب یه خـرده مونده . می خوای داغ کنم ؟ »
و رفت داخل .
زن بلند گفت : « باز هم غذای موندة دیشب ؟ »
مرد از آشپزخانه گفت : « دیشب که لب نزدی . همون جوری مونده . »
زن گفت : « مگه خودت شام نمی خوری ؟ »
مرد جوابی نداد . زن به درِ آشپزخانه خیره شد و صدای به هم خوردن استکان و نعلبکی را شنید . لحظه ای بعد مرد با سینی چای بیرون آمد .
زن تکرار کرد : « مگه خودت شام نمی خوری ؟ »
مرد سینی را جلو زن گرفت : « میل ندارم . خوابم می آد . »
زن دید که چشم های مرد سرخ شده . مرد آبِ بینی اش را بالا کشید . زن بد خُلق شد : « هر شب کارِت همینه . مدام یا قهری یا غُر می زنی ... »
مرد سینی را روی میز گذاشت و گفت : « آره ، وقتی که زنِ آدم صبح می ره این وقتِ شب می آد ... انگار نه انگار که شوهری داره ، بچه ای داره ... »
زن که سرش پایین بود و داشت با درِ قندان بازی می کرد صدایش درآمد : « از بوق سگ می رم جون می کَنم که یه لقمه نون در بیارم بریزم تو شکمِ صاحب مردة شما ... »
مرد ، عصبانی ، گفت : « مگه فقط تو زنی ؟ مگه زن های دیگه چی کار می کنن ؟ »
زن فریاد زد : « بلند می شم ها ! »
مرد گفت : « بلند شو ! بلند شو ببینم چی کار می کنی ! مگه بارِ اولته ؟ »
زن با مشت روی میز کوبید : « بس کن دیگه ! »
مرد با هر دو دست موهای خودش را کشید : « می خوام جیغ بزنم ... جیغ ... »
که یکهو زن کنترلش را از دست داد و قندان را به طرفش پرت کرد . قندانِ چینی در هوا چرخی زد و به سرِ مرد خورد . مرد فریادی کشید و پشتِ یکی از مبل های دو نفره روی زمین ولو شد . قندها که در هوا پخش شده بودند مثل نقلی که روی سرِ عروس می ریزند روی سرِ مرد ریختند ...
زن با وحشت به سمتِ مبل رفت . ناگهان شوهرش را دید که به پشت روی زمین افتاده و ردی از خون روی شقیقه اش خشک شده !"
عباس ترکان:وووااا....تجسم کردی ؟!! بازم میگم خدا این رویا رو ایشالا هیچ وقت به واقعیت تبدیل نکنه
خدایا!! بارالها!! همچین مصیبتی را از جنس مذکر برای همیشه دوربگردان....الهی آمین.
+ نوشته شده در
2008/3/30ساعت 0:25  توسط عباس
|
یک بنده خدایی ، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب ، دعایی را هم زمزمه میکرد .
نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: - خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
ناگاه ، ابرى سیاه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق ، فرشته آرزوها آمد و
گفت : چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب خدا؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت : - اى فرشته ! مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !!
فرشته گفت که : - اى بنده! خداوند ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارد و مى تواند خواهش ترا بر آورده کند ، اما ، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید ته اقیانوس آرام آسفالت شود ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟من همه ى اینها را خداوندمى تواند انجام بدهد، اما ، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟
مرد ، مدتى به فکر فرو رفت ، آنگاه گفت : - اى فرشته آرزوها ! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود بمن بفهمانید که زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من بفهمانید احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهید که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
فرشته گفت :
اى بنده محبوب خداوند ! آن جاده اى را که خواسته اى ، دو باندى باشد یا چهار باندى؟!!
+ نوشته شده در
2008/3/27ساعت 14:43  توسط عباس
|

سلام.عیدتون مبارک.آخه من چقدرسروقت میام.حال میکوونید.سرسال تحویل آپ کردم

(به ساعت
زیرمتن نیگا کن) ولی نمیدونم چرا همه ساعت های خونمون ۱۱رونشون میده.(اونایی که تو بلاگفا وبلاگ
دارن لو ندن
)..خب ولش کن بیخیال
چون اس ام اس ها نمیره وخط شلوغه ازاین جا به همه تبریک میگم این سال جدیدو امیدوارم سال
خوبی باشه واسه همتون.عیدیهاتون هم مشمول نرخ تورم بشه ایشالا
خداحافظ تا بعد
+ نوشته شده در
2008/3/20ساعت 9:18  توسط عباس
|